أبو ريحان البيروني ( مترجم : باقر مظفرزاده )

303

الصيدنة في الطب ( داروشناسى در پزشكى ) ( فارسى )

( 7 ) . قس . ابن سينا ، 249 و 593 ، بخش « اعضا دفع » . 136 . بداشغان 1 - ؟ ابن ماسويه و ابن ماسه و رازى گويند : او را در ادويه بدل كشت بر كشت استعمال كنند و او نوعى است از نبات كه اهل زنگبار ازو دست برنجن 2 سازند . يكى از اطبّا گويد : زنگيان 3 و لوليان 4 از كولان 5 دست برنجن‌ها سازند كودكان را و اين دليل است بر آنكه بداشغان كولان را گويند . گفته‌اند : كولان نباتى است كه رنگ او زرد است به لون زر و معدن او در بيشه‌ها و مرغزارها باشد و قامت او به اندازهء قامت بردى است مقدارى باريك‌تر . 6 سجزيان او را تك 7 گويند . خواجه امام اجل حافظ الدين سلمه اللّه تعالى گويد : « كه چنين شنيدم از بعضى ثقات سيستان كه بيخ تك جعد ( به هم پيچيده ) باشد چون بيخ نى 8 . در سال‌هاى قحط بيخ او را بكوبند و پوست‌ها از او جدا كنند و جرم بيخ او از ميان پوست بيرون آيد و صلب باشد . آن‌گاه او را خردخرد بشكنند و در آسيا آس كنند و با آرد گندم بياميزند و نان پزند و در اوقات حاجت به او روزگار گذارند . » نبات او را شاخ‌ها بود و سخت باشد و سرهاى او تيز بود و اهل اندلس او را ديس 9 گويند و به لغت تازى اسل 10 گويند و اهل . . . سلّ گويند به تشديد « لام » 11 . ( 1 ) . در تعريف اين گياه رأى واحدى در كتاب‌ها وجود ندارد . برخىها آن را با طاوسى - Spartium junceum L . يكى مىدانند ؛ ابن سينا ، 131 ؛ بيطار ، 252 ؛ عيسى ، 2 173 . ديگران اعتراض دارند ( غافقى ، 142 ) ، زيرا طاوسى در افريقا يافت نمىشود . اما در منابع گفته مىشود كه مردم زنگبار از « بداشغان » النگو مىسازند . I , Vullers ، 204 : بدشغان - Convolvulus ( پيچك ) . ( 2 ) . ابن سينا ، 131 : « زنجى » ( الزنج ) . ( 3 ) . يا « سياه‌پوستان » . ( 4 ) . كولىها . ( 5 ) . كولان ، نك . شمارهء 22 ، يادداشت 12 . ( 6 ) . كازرونى ( ورق 79 ب ) اين سخنان بيرونى را نقل مىكند : قال فى الصيدنة حشيشة صفراء ذهبية تنبت فى الاجام كالبردى و فى طوله الا انه ادق و الين و يقال ايضا بدسكان و قاتل ابيه و كف كلب . در صيدنه گفته شده است : « [ اين ] علفى است به رنگ زرد طلايى ، همانند پاپيروس در آب‌هاى راكد [ يا بيشه‌ها - الآجام ] مىرويد ، بلندىاش همانند [ پاپيروس ] اما نازك‌تر و نرم‌تر است . آن را بدسكان ، قاتل ابيه [ نك . شمارهء 813 ] و كف كلب [ پنجه سگ ] نيز مىنامند » .